زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... بازیهای من و رادینی 2 ...

                           این روزها هوا بس ناجوانمردانه  گرمهِ ...   اونقدر گرم که فقط و فقط دلم می خواد بمونم خونه زیر باد خنک کولر ...   البته امروز خدا جون عنایت فرموده و کولرش رو روشن کرده ...   اما با این وجود بازم دلم میخواد خونه بمونم ...   خونه موندن طولانی مدت هم با رادینی که اصلاً بلد نیست خودش تنهایی بازی کنه خیلی سخت میشه ...   برا همین باید گهگاهی یه با...
28 شهريور 1392

... تولد وبلاگت مبارک عزیزم ...

یه سال گذشت  ...           یه سال  قشنگ از روزی که این وبلاگ خوشگل رو برات درست کردم گذشت ... وبلاگی  که تمام  کودکانه های تو رو تو خودش جا داده  ... وبلاگی که پر شده از خاطرات زیبای تو   و البته گاهی هم تلخ و غم انگیز از حوادث ناراحت کننده ... پر  از عطر حضور تو ... و پر از  دنیای شیرین کودکی تو ... این دنیای کودکانه تو رو خیلی دوست دارم ... چون لحظه به لحظش برام یاد آور روزهای با تو بودنه عزیزم ... خیلی خوشحالم که با این وبلاگ آشنا  شدم  ... ...
26 شهريور 1392

... رادین و دومین نمایشگاه و جشنواره کودک و اسباب بازی ...

پنجشنبه غروب بود که من و شما و بابایی با هم رفتیم نمایشگاه کودک و اسباب بازی  ...           این سومین نمایشگاه بین المللی  که  تو شهرمون برگزار شده  ... و این دومین حضو شما تو این نمایشگاهِ ... مناسبت این بار  برگزاری نمایشگاه  ، بزرگداشت روز قزوین بود ...         ساعت 7:30 بود که رسیدیم ... همهمه ای بر پا بود که نگو ... با اینکه نمایشگاه  تو محل مناسبی تو سرای "سعدالسلطه"  برگزار شده بود ، اما با اون جمعیتی که بودن باز هم اونجا انگار کوچیک بود ... ...
24 شهريور 1392

... پایان 22 ماه طلایی با تو ...

کم کمک داره بوی روزی میرسه که تو برای اولین بار پسرم شدی و برای اولین بار مادر بودن رو به من هدیه کردی  و اولین بار تو آغوشم قرار گرفتی ... درسته که ٢٢  ماه  طلایی از اون روز گذشته... اما تو هیچ وقت برام تکراری نمیشی و روز به روز منو بیشتر از قبل  عاشق و وابسته به خودت میکنی ... ٢٢ ماه طلایی گذشته و تو  شدی همدم من ... شدی رفیق تنهایی من عزیز دلم ...   ورودت رو به  ٢٣  ومین ماه از زندگی قشنگت رو تبریک میگم و برات خواهان بهترین ها هستم ...  اینم هدیه این ماهت که کلی دوستش داشتی وقتی گفتم  برات جایره خریدم کلی ذوق کردی ...
20 شهريور 1392

... حال و هوای مردادی -شهریوری تو ...

یه شهریور دیگه اومد و بوی پاییز رو با خودش آورد ... امسال خیلی بوی پاییز جلو تر از خودش اومد ... امسال سرمای هوا  زورش می چربید به گرما و اونقدرها هم تابستون داغی نداشتیم به جز چند روز خاص ...       حال و هوای شهریوری پسری هم پر شده از کلمات جدیدی که هر روز چند تایی یاد میگیره ... که اولش هر کلمه ای رو پیش خودش تمرین میکنه بعد میاد پیش من یا بابایی تکرار میکنه ... شوق یادگیری پسری تو خواب هم دست از سرش بر نمیداره و تو خواب هم  در حال تمرین و ممارسسته و با باز کردن چشمهاش  اولین کارش نوید یاد گرفتن یه کلمه جدید ِ مثل {    ناگون &nbs...
18 شهريور 1392

... روزهای بدون وشک ...

    رادین پسری تا این لحظه ١ سال و ٩ ماه و ٢٩ روز و٤ ساعت و ٢٥ دقیقه و ٣٥ ثانیه سن دارد   پسرم ماه ها و روزها و دقیقه ها و ثانیه ها بسرعت در حال گذر هستند و تو با سرعتی بیشتر در حال رشد و بالندگی هستی تویی که تا دیروز کمی بزرگتر از فاصله نوک انگشتانم تا ارنجم بودی الان هزار ماشالا  از تمام دستم هم بلند تر شدی و روز به روز هم بزرگ تر میشی نی نی نازی تازه متولد شده ای که به زور چشم باز میکرد و از روشنی هراس داشت حالا ؛ ١ سال و ٩ ماه و ٢٩ روز و٤ ساعت و ٢٥ دقیقه و ٣٥ ثانیه سن دارد خدا روشکر که داری بزرگ میشی و سالمی اما هر روز دلم بیشتر برای روزهای نی نی بودنت تنگ میشه ع...
12 شهريور 1392

... یه گردش شهریوری ...

 هوا هوای خنکی بود ... جمعه صبح رو میگم ... اولین روز شهریور ٩٢ ... با اینکه هنوز تو کوچه پس کوچه های  تابستون در حال گذریم  اما ...  اما بوی پاییز عطر تازه ای داده به مشاممون ...  دلم محیط بیرون از خونه رو می خواست ... با یه دو دو تا چهار  در عرض پنج دقیقه تصمیم گرفتم بریم بیرون ... با فرستادن بابا برا خرید مرغ برا جوجه و تماس با مادری برا دعوتشون ، وسائل رو جمع کردم  ... ساعت 12:45 حرکت کردیم       و واسه ساعت 2 رسیدیم و تا ناهارمون حاضر بشه ساعت 3:00 شد ... برات از خونه یه سطل شن ...
12 شهريور 1392